غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

290

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و در يكى از محاربات شخصى را بيك ضربت دونيم ساخت و ديگريرا بسرنيزه از خانهء زين برگرفت و بينداخت و آنجنابرا در فقه كتابيست احكام نام و اكثر احكام آن نسخه موافق است بمذهب امام ابو حنيفه و ايضا در تحفة الملكيه مذكور است كه در سنهء ثمانين و مأتين سيد يحيى در يمن خروج فرموده بعضى از بلدان آن مملكت را بحيز تسخير درآورد و مدت هژده سال حكومت كرد و از آن جمله هفت سال در مكهء مباركه خطبه بنام او خواندند و بعد از فوتش پسرش ابو القاسم محمد المرتضى قائم‌مقام شد و پس از ابو القاسم برادرش احمد الناصر و مدتى مديد امامت زيديه در نسل ايشان بماند و اللّه تعالى اعلم و هم درين سال شيخ ابو عثمان سعيد بن اسمعيل الحرى در بلدهء نيشاپور متوفى گشت قبرش در آن ولايت است و در سنهء تسع و تسعين و مأتين شيخ ابو عبد اللّه محمد بن اسمعيل المغربى بعالم بقا پيوست مدت عمرش صد و بيست و شش سال بود و همدرين سال ابن فرات از منصب وزارت معزول شد و ابو على بن عبد اللّه بن يحيى بن خاقان وزير گشت اما چنانچه مىبايد از عهدهء تمشيت آن امر بيرون نتوانست آمد لاجرم مقتدر باستصواب مونس خادم رقم عزل بر ورق حالش كشيده آن منصب را بعلى بن عيسى داد و در سنهء ثلاثمائه على بن سعيد العسكرى كه بواسطهء وفور علم بر بسيارى از اهل حديث رتبهء سرورى داشت فوت شد و هم درين سال شيخ يوسف اسباط وفات يافت و در همين سال شيخ يوسف بن حسين تبريزى و شيخ ابو الحسن اقطع مغربى بعالم آخرت شتافتند و در سنهء احدى و ثلثمائه غلامى صقلبى جبائى را كه قرمطيان سيد ميگفتند در درون حمام بگشت و بيرون آمده يك‌يك از اكابر اصحاب او را ميگفت كه سيد ترا مىطلبد و چون آنكس بحمام درميرفت آن غلام او را نيز حميم مرك مىچشانيد تا چهار نفر ديگر را بگلخن سقر فرستاد آنگاه ساير نوكران ابو سعيد بر آن حادثه اطلاع يافته غلام را بكشتند و پسر ابو سعيد ابو طاهر را كه در سن هفت سالگى بود مطيع و منقاد گشتند و هم درين سال ابو بكر جعفر بن محمد الفريابى صاحب تصانيف و محمد بن اسحق ابن برده كه در علم حديث ماهر بود وفات يافتند و در سنه ثلث و ثلثمائه ابو عبد الرحمن احمد بن شعيب النسائى كه يكى از صحاح سته مصنف اوست بعالم آخرت رحلت نمود در تصحيح المصابيح مسطور است كه نسائى در اول كتابى مبسوط در علم حديث تأليف كرده آن را سنن كبرى نام نهاد و بعد از اتمام آن نسخه روزى بعضى از امراء از وى پرسيدند كه جميع احاديثى كه در اين كتاب نوشتهء صحيح است جواب داد كه نى گفتند كه پس براى ما كتابى در سلك تحرير منتظم گردان كه احاديث آن به تمام صحيح باشد آنگاه صحاحى را كه حالا مشهور است تصنيف نموده موسوم بمجتنى گردانيد و غرض علماء هرگاه نويسند كه ( رواه النسائى او اخرجه النسائى ) حديثى است كه در مجتنى مكتوبست و در بعضى از نسخ به نظر درآمده كه نوبتى نسائى بدمشق رسيده بعضى از متعصبان آن بلده نزد او مجتمع گشتند و التماس نمودند كه حديثى در باب فضايل معاويه براى ما روايت كن نسائى گفت كه آيا معاويه با ما سربسر هم راضى نيست و آنمردم از شنيدن اين سخن خشمناك